موسی پورپلاش: بهترین لحظات زندگی در انتظارش بود. جوانی، تحصیل، آینده. همه را رها کرد. یک نوجوان آمد و با تصمیم بزرگش خواست یک کلمه را برای ما تفسیر کند. او آرمان را معنا کرد. دفاع از وطن. از ناموس و از آزادی.
جنگ تمام شده. حسین فهمیده اگر زنده بود… او که دلش برای وطن و هم وطن می تپید اگر زنده بود…
راستش هنوز سیزده ساله هایی هستند که باید دست مریزاد بشنوند. آن قدر کوچکند که باید برایشان دل سوزاند. و آن قدر مرد هستند که باید سر تعظیم برایشان فرود آورد. همان هایی که از کودکی و نوجوانی تا لحظه مرگ کار می کنند. همان هایی که بازی و شادی و بچگی شان را باید خلاصه کنند. آن قدر خلاصه که مجبورند قبل از ده سالگی تمامش کنند. سن شان دو رقمی که شد مرد می شوند اگر هم نباشند باید بشوند.
با خود فکر می کردم چقدر سخت است تحمل کار برای یک نوجوان. اما این تراژدی قسمت دشوارتری هم دارد. آنجا که باید خاموش باشند. در واقع تحمل بار سنگین خانواده از یک سو. سکوت اجباری از سوی دیگر.
یک لحظه تصور کنیم فرزند نوجوانمان مجبور به کار کردن باشد. کارش به تناسب سن و جثه، سنگین باشد. به سختی صبح را به شب برساند. همه اینها به کنار. سخت ترش این است که حرف های سنگین بشنود. طعنه و کنایه و منت و محنت. اما هیچ کس نباشد که نزدش شکایت ببرد. تصمیم به ترک کار بگیرد. اما ناگهان فکر خانواده و تامین معیشت، میخکوبش کند. کلمه “چشم” ورد زبانش می شود طوری که در جواب ناسزا هم چشم بگوید.
شاهد بودم کودکی را که سر به دیوار می کوفت و با صدایی لرزان می گفت ای خدا خسته ام. خسته بود. نه تعارف داشت و نه عشوه بلد بود. به تمام معنا خسته بود. می دانم که خدا خوب شنید اما کاش صبر خدا کمتر بود!
کاش صبر خدا کمتر باشد…