“آشنای کودکی”
تو شعله ای روشنی
که شمع تاریکی هایم را،
همانند شمس قصه ها روشن می کنی.
تو به سبزی درختی اما
نردبان شدی، تا ما بیاموزیم پرواز و پریدن را
نیمکت ها خستگی های تو را می فهمند،
ای آشنا با روز های خوب کودکی.
چشمانت به ما آموخت
خدا در هر کجای جهان جا میشود!
فراموشمان نمی شود هرگز،
گیسوان چون شب مهربانانی را
که به سپیده ی صبح رسید
تا ما بیاموزیم
نوشتن ، حس کردن و فهمیدن مهربانی را…
“دیارِ دور”
تنت زخمی سربلند بی رحمی های ناجوان مردانِ زمانه است،
تو تواضع خاکی و متانت خورشید
از خشت خشت تخت جمشید، تا سر برافراشته ی دماوند ات زیبایی ست،
از خلاء بی رحم کویر، تا تب سرد خزرت زندگی جاری ست،
تو مهد دلیرانی و آسمانت آبی ست!
تاریخ را انگشت به دهان کرده ای،
که چگونه از جغرافیای کوچک شهر هایت
مردان بزرگ برمی خیزند
بی شک، تو همان اولین سوسوی سپیده ی صبحی
بعد از سکوت بلند شب یلدا!
تو همان شور شیدایی مجنونی، همان خون جاری در رگ های فرهاد…
تو غرور و غیرت سیاوشی و توان دستان آرش.
دور از خاک تو، چه فرقی می کند
ماه بالا باشد یا پایین، خورشید از شرق طلوع کند یا غرب،
و ستاره ی شمال چه جهتی را نشان دهد؟!
پاییز برای پرستو، یعنی غم غربت
کی این فصل سرد به پایان خواهد رسید؟
در بهاری روشن و شورانگیز
وقتی سبزه ها جوانه می زنند و درختان شکوفه باران می شوند،
چشم های من به دیدن دوباره ی آفتاب وطن روشن خواهد شد.
این دو شعر زیبا پیش تر در شماره هفتم نشریه خورشید لارستان منتشر شده است.