موسی پورپلاش: اگر در دانش طب دخلی داشتم از علائم حیاتی بدن، اوّل علامت را عشق می پنداشتم. به قول ابن سینا:
طبایع جز کشش کاری ندارند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
می شود عاشق آسمان بود و ستاره هایش، یا زمین و آدمهایش، یا حتی صدای گنجشکی که روزمرّگی را بخاطر می آورد. لکن بی عشق به سر بردن محال است. تمامی موجودات عشق را می شناسند. که اگر چنین نبود جز خواب و خوراک نداشتند، نه صدایی، نه شوری نه حتی جدالی.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوّار بماند
به قول خواجه شیراز
هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
حرف حرف می آورد آن هم حرفی به این بزرگی: قرار این بود که به استعانت از خداوند، در باب عشق شاعرانه یا شعر عاشقانه بنویسم.
امّا با دیدگاهی متفاوت: بدین سان که از کلی گویی بپرهیزیم. کلماتی نظیر این که چه قالبهایی از شعر عاشقانه بهره برده اند و چه شاعرانی محکم تر گام نهاده اند. گر چه هر یک از این موضوعات به تنهایی قابل تأمل و مستوجب تفکرند و کارشناسا امر به آنها پرداخته اند. که قطعاً مایی که راحت بهره می بریم مدیون سازنده ایم و به همان حد، سازنده نیز مدیون پردازنده (پرداختن مقدم است بر ساختن)
امّا قرار است به جزئیات برسمی… فرعیاتی که گاه چنان پر رنگ می شوند که اصل را شکلی نو و رنگی دگر می بخشند (عشق آموخته مرا شکل دگر خندیدن).
عشق بالاترین درجه خواستن است. در کلام عرب واژه (صَدیق) را می بینیم. صداقت است که میان شان حاکم می شود. چون نزدیک تر شوند (حبّ) پدیدار می گردد و می شوند (حبیب). اگر چنان گره بخورند که دیگر جدایشان نتوان کرد، قطعاً از هم تأثیر خواهند پذیرفت. نفع و ضررشان و شادی و غم شان یکی می شود و می شوند (خلیل).
امّا این ها همگی دو سویه بوده و زیبایی شان نیز به همین است.
چه خوش بی مهربونی هر دو سربی که یک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت دل لیلی از آن شوریده تر بی
باباطاهر
شده است دلی سال ها خود را ببازد برای شخصی که از احوال وی کاملاً بی خبر است. یا معشوقی باطناً از عشق عاشق خبردار باشد ولی ظاهراً بی اعتنایی کند. گاه دلی عاشق می شود و معشوق می داند و رد می کند. گاه معشوق نیز می خواهد و نمی تواند. این ها و مضامین دیگر بوده و هست و خواهد بود. گفته اند و می شنویم و خواهند گفت. چنان که داستان لیلی و مجنون را حکایت می کرده اند. بعدها شفاهاً نشر شده است. شاید بعدتر، نثر و سپس نظم کرده اند. نیز شیرین و فرهاد، ویس و رامین، وامق و عذرا.
این مردم بوده اند که نقش را بازی کرده اند. باز هم مردم بوده اند که روایت کرده اند. سپس از میان همین مردم، کاتبانی به نظم یا نثر در آورده اند. نکته اَهمّ این که باز همین مردم بوده اند که چونان نظریه پرداز منتقد، تشخیص داده اند کدام اثر ادبی در کتابخانه باشد و کدام در خانه. کدام درون گنجه و کدام روی گنجه، چه اثری در سر بماند و چه دفتری بر دل. کدام در مکتب خانه درس دهند و کدام برای قصّه شب بنهند. همین مردم اگر چه گاه نامشان مخاطب است و گاه خواننده. بعضی وقتها عوام می خوانندشان و برخی اوقات کوچه بازاری. امّا فقط و فقط با نحوه استقبال خویش، بر ادبیات و جهت دهی آن اثر گذار بوده اند.
هر کجا صحبت عشق به میان بوده، گوش ها و هوش ها تیزتر شده اند. اگر چه خرد، همواره چون مشغلی پرفروغ، راه و بی راه را تمییز می نموده، امّا حدیث دلدادگی بر دل آدمی، دلنشین تر بوده است.
این بار به ناچار دست به دامان مثال می شوم.
مولانا جلال الدین شهرت عالمگیر دارد. مثنویاتش راوی اخلاق است و حاوی حکمت که از کلام خدا و حدیث و احکام نهایت بهره را برده است. اما در غزلیاتش نشانی از دوزخ و بهشت نمی بینیم. اگر هم نامی از بهشت باشد مقصود وصال است.
واژه واژه غزلیات حاکی از احوال خوش درون است. همچنان که از جوانی عالِم بوده و برای خود عالَمی داشته، چون اولیایی بنام شمس می بیند و در می یابد، بودن او را عالَمی خوشتر می داند. شاید همه چیز هم به شمس خلاصه نشود. بلکه با تفاوت دیدگاهش نسبت به معبود، مخلوق و تمام هستی بوده است. اگرچه اسمی برای آن قائل نمی شد امّا شعرش بیانگر حالش بود.
دیگرانت عشق می خوانند من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن، بی من مرو
تا اینجا گذری یا گریزی هر چند جسته و گریخته داشتیم تا برسیم به شاخه های درخت تنومندی بنام عشق. ببینم، نسل های پیشین ما از شکوفه هایش چه عسل هایی ساخته اند.
عشق قهّار است و من مقهور عشق چون عسل شیرین شوم از شور عشق
اما مراحل امتیازدهی به عاشق: به عبارتی عاشق تا چه حد قربانی می دهد…………………………….
*********************************
اولین ادعای عاشق قربانی شدن در راه وصال است. نمی توان از خاطرخواهی سخن به میان آید و غزلیات سعدی را به خاطر نیاید. به قول دوستم (از خواجه شیراز غزل بیاموز و از استاد سخن لذت ببر)
کلام سعدی لذت بخش است به عشق رنگ و نوای دیگری داده است. آن قدر که شاید حقی بر گردنش داشته باشد.
غزل هایش سرشار است از نسبت ها، اندازه ها، حدود و الوان عشق که گویی برای عاشق راستین، اساس نامه ای تنظیم نموده باشد.
حال از شاعری نام می برم که نه از لحاظ زمان و مکان با سعدی در ارتباط بوده و نه از نظر سبک و شیوه با وی قابل قیاس است. «فایز دشتستانی)
دو بیتی هایی سروده که اگر چه هر ایرانی او را می شناسد و هر ادب دوست خوب ترش در می یابد. امّا شعرهایش در جنوب بیشتر ورد زبان هاست. سخن از وجه تشابه نیست. شاید نحوه چیدمان واژگان، تشبیهات و تمثیلات، تفاوت ها و شباهت هایی داشته باشد. امّا مسأله، رنگ عشقی است که به کار رفته است.
پیش از مثال، این را بگویم که صحبت بر سر ایثار است. این که بالاترین حد همّت عاشق چیست؟ به عنوان مثال:
مجنون جواب ردّ از لیلی نشنیده بود، بلکه مسأله ای دیگر مانع شکوفایی عشق شد. پس اگر مجنون همچنان عاشق بماند اگر چه زیباست اما ایثار نیست یا اگر هست آخرین حدش نیست.
نه بلبل خواهد از بستان جدایی نه گل دارد خیال بی وفایی
و لیکن گردش چرخ ستمگر زند بر هم ر سوم آشنایی
فایز
عاشقی که برای یک روز یا یک ساعت در کنار معشوق بودن، تمام عمر صبوری کند آیا حق عشق را ادا نموده است؟
مرا با گردش صحرا چه کار است چه کارم با گل و باغ و بهار است
در آبادی گلی دیدم که تا حشر به پیشم سرو و سنبل هر دو خار است
فایز
چنین کسی چون به وصل برسد باز، دلش میل به گل نمی کند که گل صفتی بوده و او موصوف را یافته است.
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
سعدی
هر که را با غنچه ای هست به بستان نرود
بی تماشاگه رویش به گلستان نرود
سعدی
حال اگر معشوق با وجود چنین عاشقی، باز وی را پس بزند و آن دلباخته، هم چنان عاشق بماند و دم نزند آیا وی را می توان در عین باختن، پیروز عشق خواند؟
سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه، مرنج
ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند
سعدیا بار بکش یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود
تو گمان مبر که سعدی به جفا ملول گردد
که گرش تو بی جنایت بُکشی، جفا نباشد
سعدی
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری ست رنجیدن
حافظ
اگر صد تیر ناز از دلبر آید مکن باور که آه از دل بر آید
فایز
سرزنش، طعنه و رسوایی از مشقّاتی هستند که عاشق راستین در راه وصال با آنها مواجه می شود.
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات غرقه در بحر چه اندیشه کند طوفان را
سعدی
هر آنکس عاشق است از جان نترسد که مرد از کنده و زندان نترسد
دل فایز مثال گرگ گشنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد
فایز
حتی گاهی اوقات ناچار به نشستن با رقیب و تحمل خواری می شود:
اگر نه پای مهرت در میان بود مرا کی دوستی با دشمنان بود
اگر نه عشق گل بر سر نبودی چرا بلبل به هر خارش مکان بود
فایز
و این، استقامت عاشقی است که عشق را خوب درک کرده تا حدی که خود عشق به یاری اش می آید. (در اساطیر رومی خدایان بوده اند که یکی از آنها الهه عشق است، الهه ای که به یاری عاشقان راستین می شتافتند)
ما خود نمی رویم دوان از قفهای کس او می برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی
سعدی چو جورش می بری نزدیک او دیگر مرو
ای بی بصر من می روم او می کشد قلاب را
سعدی
گاهی اوقات روح و جسم در هم می شکند امّا این دلداده داستان، با هیچ کس دردِ دل نمی کند و عقده نمی گشاید.
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کنم به دشمنان نتوان گفت ماجرای دوست
گرچه درد عشق با در میان گذاشتن آرام نمی گیرد و با دارو تسکین نمی یابد.
پرسیدم از طبیبی، احوال دوست گفتا فی بعدها عذابٌ، فی قربها السلامه
حافظ
دردی است غیر مردن کان را دوان باشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
مولانا
نه افلاطون کند فکری به حالُم نه جالینوس داند من چه حالُم
فایز
حیفم می آید ظرافت ۳ بیت جداگانه از سعدی را به نمایش نگذارم. آنجا که عاشق یک گوشه چشم معشوق به خویش را نهایت کامیابی می داند و چنان غرق عشق است که قربانی شدنش را فخری بزرگ می پندارد. اهم اینکه هراس دارد قصور کرده باشد و جان لایق نباشد.
بکُش تا عیب گیرانم نگویند نمی آید ملخ در چشم شاهین
خون سعدی کم از آن است که دست آلایی
ملخ آن قدر ندارد که بگیرد بازش
سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی
هم چنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
امّا آیا عاشق برای انتخاب معشوق معیار خاصی دارد؟
از هر که بپرسیم نوعی پاسخ می شنویم که لاجرم از دل برخاسته است. به عبارتی زیبایی هیچ معیاری ندارد. من جمله پاسخ مجنون به شخصی که وی را دلداری می داد. شخصی که چون دید وصال مشکل است دلبران زیبای دیگر قبایل را به مجنون شناساند و کمی هم از عیوب لیلی بازگو نمود تا بلکه از اندوه عاشق بکاهد. مجنون در چند جمله اسرار عشق را فاش نمود.
تو مو می بینی و من پیچش مو تو ابرو، من اشارت های ابرو
دل مجنون زِ شکّر خنده خون است تو لب می بینی و دندان که چون است
اگر در دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی
……
رقیب انگشت می خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان، هر گل که می بینم نمی چینم
سعدی
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند
حافظ
وجه دیگری از تلاش این است که عاشق دلباخته با وجود نصایح پیشین و درک خویش از آینده و عدم توفیق، سر به صحرای عشق می نهد.
سعدی نگفتمت که به سرو بلند او مشکل توان رسید به بالای پست ما
سخن به درازا کشید و مجال کوتاه است. هر کس به سهم خویش گفته و خواهد گفت (به قول رابعه قزداری) (عشق دریای کرانه ناپدید) است.
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از من گویند به دوران ها
در آخر با سخنی از ابوعلی سینا دفتر را می بندم. بلکه کاستی کلام حقیر با آن جبران گردد.
«هر یک از ممکنات به واسطه جنبنده وجودی که در اوست، همیشه شایق به کمالات و مشتاق به خیرات است و بر حسب فطری خود از بدی ها گریزان است. همین اشتیاق ذاتی و ذوق فطری را که سبب بقای وجود ممکنات است «عشق» می نامیم».