سلمان جان پرور: آخرای شب خبر دادنم خالی ممد؛ محمد رحمت آخوند به رحمت خدا رفت. یه بهت و غمی رو دلم نشست. خدا بیامرزدش؛ “کاکای ِ بیبی شهری” خدا بیامرزمون بود. چقد ما از شوخیاش خندیدیم. از اونایی که می گفت: آخوندم و آخوندم اما درس دینی نخوندم! بابات کو؟ تو باغچه! چه می کاره؟ تربچه!
یه لطافت طبعی و الفتی همیشه داشت که کمتر توی خصلت خوری مذهبی های مسجد پیرمردها می شد دید. باهاش هم کلام شدن یه فضیلت داشت. اوقات و مصاحبت رو پر از صمیمیت و صفا می کرد. دوست داشتنی و اهل دل بود. کمتر بودن هم سن و سالاش که سواد و کتاب سر شون می شد؛ اما “محمد رحمت ِ آخوند”، سوادِ خوندن داشت. همین دیشب بعد نماز خفتن میاد خونه، کتاب به دست چشم از این دنیا می بنده. توفیق و سعادتی می خواد که نماز کامل خونده باشی و کتاب به دست، چشم از این دنیا ببندی.
اینقدر دنیا دیده بود که دوران قحطی و سیل خور رو به خوبی به خاطر داشت. یه بار توی مسجد از خاطره ای که چشمش رو نمناک کرد برامون گفت: درِ خونه خیلیا رو باز کردیم. مادر و بچه های یتیم رو دیدم که از گرسنگی و قحطی تلف شده بودن… همین صحنه های تلخ رو دیده بود که با “قاسم عبدل اکرمی” خدابیامرز همیشه از خور واسه مستمندان و فقرای هرمزگان خرما و مایحتاج جمع می کردن می فرستادن تا مرهمی و تسلایی باشه برای خاطراتش.
اون قبلنا که بچه تر از الان بودم خونه بیبی که می رفتیم و می خوابیدم دمدمای اذون منتظر بود می گفت: صدای بُنگ کاکامو نیومد، صدای اذونش که از بنگره پخش می شد می افتاد رو سجاده .. ماه رمضون تا اذون نمی گفت روزه رو باز نمی کرد. وقتی “بیبی شَهری” چشم از این دنیا بست، اومد گفت قبرشو پیش جدش “آخوند حاج جواد” و “حاج عبدالرسول” و اون حوالیا حفر کنین. ما گفتیم “بیبی” رو لرد خاک پسر ناکامش و “بَبه خالی ممد غلوم” خاک می کنیم که هر پنجشنبه سفارش فاتحه و الحمد خوندن و رفتن به محشره رو داشت و دل نمی کند. اینا رو که گفتیمش، تعصب به خرج نداد. هیچی نگفت و قبول کرد.
یه وقتایی که دستش نمی لرزید آمپول می زد… اون وقتا که مثل الان تاکسی و ماشین دم به تلفن در خونه ها نبود ببردمون کلینیک و قتلگاه! می رفتیم سوزن و آمپول مونو پیش “خالی ممد” می زدیم. با چارتا حرف با نمک، هول و ترس سوزن از یادمون می برد!
همین چند روز پیش داشتم به بر و بچ از پیرمردای قدیم مسجد کهنه(شافعیان) می گفتم. خوری مذهبی های اصیل خور…”غُلمعلی” و “ممد رحمت” و “مصالح ماددین” و… خیلی های دیگه. از ترس اینا تو مسجد جیکمون در نمی اومد!
حالا… اما دیگه “ممد رحمت آخوند” بعد از یه عمر پر برکت به خیل اونا پیوست. یادش بخیر…
خدا بیامرزدش…
کاش آقا سلمان با این ذوق در نکارش هاش که گاها در فضای مجازی میخونیم که یکی به نعل میزنه یکی به میخ بیشتر و بیشتر بنویسن به ابن امید که گره و مشکلی از مشکلات جامعه مون از نقدها و پیشنهادات جوانان دلسوز و صاحب فکر و نظر باز شود
ممنون از مهندس جان پرور. خدا رحمت کنه جمیع امواتمون رو.
بسیار زیبا بود جناب جان پرور عزیز. مرسى واقعا
خدا رحمتش کند. خیلی دل شادی داشت.
خدا بیامرزدش…
اینجا دفتر خاطرات بعضیهاست یا سایت رسمی شهر خور؟!!!
بسیار زیبا
خدا رحمتش کنه
یادش گرامی و راهش مستدام باد.
متن زیبا
الله یرحمه ان شاءالله
بسیار زیبا و خوندنی