موسی پورپلاش: اسطوره ها در هر سرزمینی برترین ابزار شناخت باورها و آرمان های کهن اجداد آن پهنه هستند. اگرچه برخی باورها بسیار به هم نزدیک بوده اند. همواره آسمان و ستارگان و زمین و دریا و طوفان و باران و برق در نگاه اول همان بوده اند که هستند. نیز آمدن و رفتن فصل ها.
پس بیراه نیست نزدیکی زیاد برخی اساطیر و سرنوشتشان.
در خدای نامه ها و شاهنامه های منثور و منظوم ایران رد پای پررنگ اساطیر ایرانی را میتوان دید که نوشته ها اگرچه به هزار تا هزار و پانصد سال پیش باز می گردد اما روایات شفاهی آنان بسیار پیش تر بر سر زبان ها بوده و حیات و وجودشان پیشینه ای بسیار دراز دارد.
از رستم سخن ها گفته اند و از اسفندیار رویین تن بسیار نوشته اند. تشابه آن با هرکول رومی از خدای یونانی یا آشیل یونانی در ایلیاد که سرآغاز هرکدامشان سرشار از شگفتی بوده و زندگانی شان جدالی پایان نیافتنی با دشمنان یا اهریمنان.مرگ اساطیر نیز مانند انسان های ساده نبوده است.در شاهنامه میخوانیم که سیمرغ به رستم گفت اسفندیار شکست ناپذیر است مگر آن که چشمانش را هدف بگیری و اگر او را کشتی مرگت نزدیک خواهد بود.اودیسوس در اودیسه هومر بر مرگ چیره می شود و نزدیک به جاودانگی ست اما خود،فناپذیری را اختیار می کند.هرکول شکست ناپذیر که از مادر انسانی و پدر خدایی زاده شده جدال هایی آزمون مانند میگذراند چون اسفندیار و رستم در خوان های عبرت آموزشان.ستاره عقربی که برای رومی ها یادآور جنگ هرکول است با عقرب. یا اسد که جدال با شیر را یاداور می شود.
تمامی اینها را بی پرداخت رد شدیم تا برسیم به این جمله.
آرش کمانگیر کیست
کهن ترین نوشته ها و خدای نامه های ایران راوی آرش بوده اند و کار بزرگ او. یشت هشتم اوستا.نیز ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه و همچنین شاهنامه ابومنصوری که برای حکیم فردوسی یک منبع ارزشمند برای خلق شاهکار شاهنامه بوده.
در شاهنامه فردوسی شرحی در این وصف نیست اما چند بار نام آرش آمده که نشان از تأیید حکیم است بر وجود چنان شخصیتی در دوران پیشدادی منوچهر و شاهان اشکانی.
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر/
چو پیروزگر قارن شیرگیر/
یا از زبان بهرام چوبین:
من از تخمه نامور آرشم/
چو جنگ آورم آتش سرکشم/
و به وضوح در شرح اشکانیان:
بزرگان که از تخم آرش بدند/
دلیر و سبکسار و سرکش بدند/
بخش آغازین شاهنامه به شرح اساطیر ایران از کیومرث نخستین شاه گرفته تا جمشید جم و هوشنگ که آتش را دریافت و جشن سده را پایه نهاد و طهمورث دیو بند تا فریدون و نوادگانش.سپس بخش پهلوانی که پهلوانان زابلی و شاهی و فرشیدوردی را در برمیگیرد وبخش سوم که تاریخی ست و ملموس تر. به لحاظ گستره این شاهکار منظوم،قطعا جای خالی آرش قابل تامل است آن هم برای کاردانان و خرده گیران.لکن بایستی چند مورد را بررسی کنیم.نخست عدم پرداخت به شخصیتی به نام گرشاسپ.شاهی که در خدای نامه ها و نوشته های پیش از شاهنامه بسیار امده است.فردوسی بنا داشته حماسه های ایران را به نظم بکشد با قله ای بلند که بر سر آن،سربازی دلیر و وطن پرست به نام رستم سوار بر رخش است.پس هرآنچه در زمانه رستم بوده از جمله شاهان و حماسه های دوران شان در این منظومه بیشتر سهم خواهند داشت. گشتاسپ پدر اسفندیار است و حامی بزرگ زردشت.سهم او بیشتر است از گرشاسپ.(هرچند اسدی طوسی کمی بعد گرشاسپ نامه را به نظم نوشت)
آرش سرباز اشکانی ست و پیشدادی (به گواه اکثر اسناد).اگرچه ساسانیان همواره او را نیای خود دانسته اند.همین نزاع شاید فردوسی را بر آن داشته تا شاهنامه را محل نزاع قرار ندهد.که ایرانی بودن آن ابرمرد کفایت می کند و حکمت حکیم توس بسیار به جا بوده است.
قرن ها گذشته و یک شاعر اندیشمند آمده که روایت آرش کمانگیر را با کلمات بسیار آهنگین و بی بدیل در سبک شعر نیمایی به نظم دراورده است.
سیاوش کسرایی
خدا را شاکریم که این نظم بزرگ چندین نسل در کتاب های درسی بوده و هست و همه ما اگر نگوییم در حافظه داریم اما کمترش آن است که خوانده ایم یا برایمان برخوانده اند.
تأمل در واژگان این شاهکار ادبی ما را وامیدارد دوباره و دوباره بخوانیم.
کسرایی روایت را به کهنسالی خردمند سپرده با نام عمو نوروز.یک شگفتی در نوع خود. زمستان و برف و کنده و آتش.حکایت عمو نوروزی که تا پیش از آن فقط چند لحظه می آمد و تحویل را به فرجام میرساند اینک با خاطری آسوده روایتگر آرش کمانگیر است.عمو نوروز در چله ای شبیه یلدا.
کسرایی شاید چله و خانه نشینی و سکوت را با آن روزهای سخت ایرانیان در یک حال و هوا میبیند.روزگارانی که تورانیان مرزها را تنگ و تنگ تر میکنند.که عمو نوروز برای روایت امید و پیروزی بهترین شخصیت است.چرا که طروات نوروز همان رهایی ایران بود و شادی مردمی در بند توران.
واژگانی بی مانند از این منظوم را دریابیم که به زیباترین شکل تصویرسازی نموده اند.
« شهر سیلی خورده هذیان داشت»
« نشستن در شبستان»
« شبستان های خاموش»
« زندگانی شعله میخواهد»
« ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست»
« کار کردن کار کردن آرمیدن»( کار کردن را دو بار اورده )
« در غم انسان نشستن»
و واژگانی از زبان آرش یا در وصف او
« مجوییدم نسب.فرزند رنج و کار»
« دل خلقی ست در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم»
« کمان کهکشان در دست»
« درود ای واپسین صبح
ای سحر بدرود»
« پری از جان بباید»
« سر پنجه ایمان»
« به صبح راستین سوگند»
آرش سربازی ست مانند دیگر سربازان.نه رویین تن است چون اسفندیار.نه جادو و نقشه می داند چون دشمنش افراسیاب.
«تن، بی عیب و جان پاک است»
از آن سو،افراسیابی که پیش تر،دل ایران را سوگوار سیاوش کرده بود.آرش برای ایران از جان می گذرد.
تیر او از فراز البرز رها می شود و بسیار دور به درخت گردویی آن سوی آمو دریا یا جیحون کنار ماوراءالنهر می رسد.همانجا مرز ایران و توران میشود.مرز باز میشود و دل مردم شاد. از تن آرش اما هیچ نمی ماند.نام او تا ابد آرش کمانگیر است و سرباز فداکار وطن.
جشن تیرگان همان جشن چله تابستان است برای طلب آب و باران و شادی مردم بر یاد آن روز طلایی که قحطی را از میان برد و مرزها را گشود.
شاید باز هم اسطوره ایرانی،نویسندگان روم و یونان را بر آن داشته تا آوردن باران را پس از پیروزی قهرمان ملی شان«اسپارتاکوس» جشن بگیرند که حیات آن اسطوره از دو هزار سال تجاوز نمی کند و از بازنویسی پیروزی و باران کمتر از صد سال می گذرد.
به یاد آرش آن بزرگ مرد ایران زمین و نیز یادبود سیاوش کسرایی که حماسه را به نظم کشید، واژگانی را با قلم کمرنگ خود نگاشته ام هرچند…...……….
نه یارای سخن است در کار کارستان آن ابرمرد.نه هنر نوشتار آن ایثار لکن،مگر نه آن که واگفت نیکی ها کمترین رتبه سپاس است!
صحبت از پرواز تیر است و سرباز دلیر/
آرش/
دشمن خاموشی و سرما/
یار آتش/
از آن سو کینه دیرینه تورانیان/ و این سو مردمی درمانده از قحطی و جنگ در ایران/
آه مردان، اشک فرزندان اشکانی/ که روزی نسل اسکندرسلوکان را به بیرون راند….
دیلمان ؛ مازندران ؛ ایران در اندوه/
و دشمن /آن که رزمش قرن ها نیرنگ بود و جادو/
افراسیاب/
همان بدعهد تاریخ/
که پیش از آن،سیاوش را که الگوی حقیقت بود،کشت/
شهزاده کاووس کی/
و دیگربار در روز سیاهی
که رستم عزم آزادی کیکاووس را داشت…
و ایران خالی از هم شاه و هم رستم….
همان افراسیاب آمد به کشتار/
ولی امروز نیرنگی دیگر است/
سال قحطی،برج تیر،
جنگ هم ویرانگر است/
هیچ راهی نیست
جز قبول آن دغل/
سرنوشت این تمدن
در کمان و تیر و زور/
هر چه تیرش دورتر....
دیده این مردم رنجیده هم پرنورتر /
ناگهان خاک وطن
بانوی زمین/
در نهان با آرش ایران سخن گفت:
تو ای سرباز میهن
که سر می بازی از بهر وطن/
کمان را هر چه داری در توان، خم کن/
چنان کز تو نماند یک نفس یک دم/
و یا با خواری و زاری برای دشمن ایران کمر خم کن/
بلی.سودا هم اینک بر سر جان است و ایران/
و آرش نیک تر دانست….
نه با بازو که با هر ذره ای از جان بباید تیر می افکند/
و جان را بر سر ایران بیفکند/
کجا بهتر ….
از البرز از دماوند/
چه خاکی بهتر از ایران
که جان و تن فدای نام او گردند/